محمد بن هندوشاه نخجوانى
57
صحاح الفرس ( فارسى )
باب چيم [ از كتاب صحاح الفرس فصل همزه « 1 » ] ايچ : « 2 » ايچ بمعنى هيچ باشد . حكيم سوزنى گفت : بيت قصيده باشد فرزند شاعر و نخوهم « 3 » * كه جز مدايح او باشد ايچ « 4 » فرزندم فصل باء « 5 » بخچ : « 6 » بضم باء « 7 » پهن شده باشد در زمين چون پخته « 8 » و غير آن . عنصرى گفت : بيت اگر بر سر مرد زد در « 9 » نبرد * سر و قامتش با « 10 » زمين « 11 » بخچ كرد « 12 » بسيچ : « 13 » ساختن كارى باشد . حكيم فردوسى گفت : بيت « 14 » به دو گفت زو « 15 » خود مينديش هيچ * هشيوارى و راى و دانش بسيچ حكيم انورى گفت : بيت « 16 » نماز شام چو كردم بسيچ راه سفر * در آمد از درم آن سر و قد سيمين بر فصل پى « 17 » پچپچ : « 18 » دو معنى دارد اول لفظى است كه بزرابآن نوازند . رودكى گفت : بيت زه دانا را گويند كه داند گفت * هيچ نادان را داننده نگويد زه سخن شيرين از زفت نيايد بر * بز بپچپچ بر هرگز نشود فربه « 19 » دوم سخن پنهان گفتن باشد گويند : « مردم پچيچ مىكنند » بفتح باء و در ولايت آذربايجان سخن پنهان را پچپچ گويند . [ فصل سين ] « 20 » ( سفچ ) : « 21 » خربزهء نارسيده باشد و در ماوراء النهر آن را بشكنند و از آن شراب خورند . بو المثل گفت : بيت نقل ما خوشهء انگور به دو ساغر سفچ « 22 » * بلبل و صلصل « 23 » و رامشگر و بر دست عصير فصل غين « 24 » غارچ : صبوح باشد و غارچى صبوحى . شاكر بخارى گفت : بيت خوشا « 25 » نبيد « 26 » غارچى با دوستان يكدله « 27 » * گيتى بآرام اندرون « 28 » مجلس ببانگ و « 29 » و لوله
--> ( 1 ) - ك : عنوان را ندارد ( 2 ) - ط : هج / ك « هج : يعنى هيچ » ( 3 ) - ك : نه چه هم / ط : نه خوهم ( مخفف نخواهم ) ( 4 ) - ك : او ايج نيست ( 5 ) - در اين باب « فصل باء » بعد از « فصل پى » آمده و ما قاعدهء كتاب را رعايت كرده آن را مقدم بر « فصل پى » قرار داديم . ( 6 ) - ك : پخج ( 7 ) - ك : ندارد ( 8 ) - ط : يخته ( وفائى : ميوهء پخته ) ( 9 ) - ط : رد ( 10 ) - ك : در ( 11 ) - ط : زبى / ك : در زمين . ( 12 ) - و رجوع بشعر منجيك بشاهد لغت « فژم » شود . ( 13 ) - ك . « بسيج : ساختن مهمات سفر است » ( 14 ) - ك : مثال را ندارد ( 15 ) - ط : رو ( متن از « لف 70 » ) ( 16 ) - ك : اين مثال را ندارد ( 17 ) - ك : عنوان را ندارد ( 18 ) - ك : « پحيج : اول بمعنى نوازش است و بضم سخن پنهان است » و دو بيت مثال را ندارد ( 19 ) - ط : « زه دانا را گويند كه داند چه گفت * هيچ دانا را دانند نگويند كه زه سخن شيرين از زفت نبايد بر آنكه * بژ بپچپچ كسى گشته فربه ( كذا ) » ( متن از « لف 64 » با رعايت تصحيح دهخدا در مصراع چهارم و ضبط لغتنامه . ) ( 20 ) - ط / ك : عنوان را ندارند ( 21 ) - جاى اين كلمه در نسخهء « ط » سفيد است / ك : « سفج : جزيرهايست . ابو المثل گفت » . ( 22 ) - ط / ك : سفج ( 23 ) - ك : شيشه ( 24 ) - ك : عنوان را ندارد ( 25 ) - ك : اى خوش ( 26 ) - ط : سپند ( 27 ) - ط : يك وله ( 28 ) - ك : ندارد ( 29 ) - ط : « و » ندارد